گفتنی های
سارا حسینی
یک چیزهای مبهمی حس می کنم.... یک صداهای مبهمی می شنوم.... حس می کنم که زندگی در اطرافم جریان دارد، اما هنوز نفهمیدم کجاهستم و چه باید بکنم. مثل کسی که شنا کردن بلد نیست و تلاش می کند خود را روی آب نگه دارد تا خفه نشود، هی غوطه می خورد و زیر آب می رود و دوباره روی آب می آید؛ نفسی می گیرد و گاهی همراه با نفس کمی آب می خورد و آنچه از اطراف خود درک می کند صداهایی مبهم است که مدام دور می شوند و باز نزدیک می شوند. وقتهایی که می آیم روی آب تا نفسی بکشم؛ پستی هم برای وبلاگم می نویسم؛ این یعنی من هنوز زنده ام و دارم مبارزه می کنم...
من عوض شده ام. گاهی عمیقا به این موضوع پی می برم و بعد ترس برم می دارد. از خودم می ترسم و از تاثیراتی که روی اطرافیان و محیطم می گذارم. دوست ندارم هیچ کس حرفم را گوش کند و بپذیرد. دوست ندارم عقایدم را با دیگران در میان بگذارم. چون در حالیکه خودم چندان به آن ها اطمینان ندارم،با یک نیرویی، که به نظرم شیطانی می آید، دیگران مجذوب و مسحور عقاید و افکارم می شوند و این چیزی است که واقعا از آن می ترسم. امروز درسم را خواندم، خانه را مرتب کردم، از احتمال این که امتحاناتمان جا به جا شده باشد مقدار زیادی استرس را تحمل کردم و به عادت هر روز و همیشه در حین و در فاصله ی همه ی کارهایم هی به خودم فکر کردم و به فکرهایم فکر کردم و به طرز فکرم فکر کردم و به چیزهایی که فکر می کنم عقایدم هستند اما هیچ کدام صددرصدی نیستند و به چیزهایی که باید روی این احتمالات بسازم و... حالا هم این جا هستم، دارم به تعداد زیادی کتاب که باید بخوانم( که اگر بخوانم شاید وضعم بهتر شود) فکر می کنم و همین طور که دارم می نویسم فکر می کنم که خوب چرا نمی روم کتاب بخوانم و هی خودم را می نویسم؟ می دانم چرا. وقتی قلمم راه می افتد و می توانم چیزهایی را که حس می کنم، بنویسم، انگار که پای صحبت یک نفر دیگر نشسته باشم، گاهی احساساتی همانقدر غریب از گوشه و کنار دلم بیرون می آید. وسوسه ی رسیدن به چنین احساساتی وادارم می کند که هی چرند بنویسم. مثل شکلات های کاکائویی که می خورم فقط به خاطر آن فندق درشت و شیرین وسطش که اگر نبود عمرا لب به آن شکلات ها نمی زدم. امروز روز بدی بود. به رغم این که هوا فوق العاده بود، ابری و نم نم باران می آمد، اما من روزم را به بدترین شکل ممکن گذراندم. امروز از آن روزهایی بود که حس انتقام از خودم را دارم و وقتی ایستادم کنارپر عمق استخر به خودم رحم نکردم. می دانستم که اگر بپرم حداقلش چند قورت آب خوردن است، حتی یک بار هم منصرف شدم و چند قدمی عقب آمدم، ولی یکدفعه از همانجا شیرجه زدم وسط آب و به مربی و غریق نجات ها حتی نگاه هم نکردم که مطمئن شوم حواسشان به من هست. رفتم پایین و غوطه خوردم و تمام مدت، حتی وقتی که هنوز نفس کم نیاورده بودم، ترس و خفگی را حس می کردم. وقتی کشیدنم بیرون بی حال بی حال شده بودم. آنقدر عق زدم تا آبهایی را که فرو داده بودم بالا بیاورم... تا همین الان هم سرم گیج گیج است. اما مطمئن نیستم که اگر بار دیگر لب پرعمق بایستم و مربی بالای سرم نباشد، بتوانم بر وسوسه ی شیرجه زدن غلبه کنم. الان می دانم از چه چیزی ناراحتم، از این صفحه ی بی روح، از این صفحه کلیدمکانیکی، از این خانه ای که همه جایش رنگ و بوی خودم را گرفته است. و الان می فهمم که چرا نمی نویسم، انگار فرار می کنم از خودم و از هر چیزی که مرا به یاد خودم بیندازد، حاضرم صبح تا شب نوشته های دیگران را بخوانم و پای حرف های دیگران بنشینم و توی ذهنم هی حلاجی کنم مطالبشان را ، اما نوبت به خودم که برسد دیگر فلج فلج می شوم انگار از هر کاری یا حرفی یا نوشته ای، کارها و حرف ها و نوشته های خودم را همیشه قبل از این که صورت پیدا کنند آنقدر حلاجی می کنم که چیزی ازشان باقی نمی ماند. به خاطر همین هم وقتی که خانم "ف" می گوید شما چقدر کم حرف هستید، فقط نگاهش می کنم و به اندازه ای که فکر نکند لالم می گویم:" جدا؟ این طور فکر می کنید؟ ولی پاش برسه کسی نمی تونه ساکتم کنه." این حرف را که می زدم به "ه" فکر می کردم که همیشه به من می گوید تو حرف نمی زنی نمی زنی ولی وقتی هم که شروع می کنی باید یکی بیاد خاموشت کنه!!! سطحی که هستم با آنچه که می خواهم باشم آنقدر فرق دارد که نمی توانم خودم را تحمل کنم و مثل زن و شوهر هایی که تحمل همدیگر را ندارند ولی به هر دلیلی نمی توانند از هم جدا شوند، سعی می کنم تا جایی که می شود به پرو پای خودم نپیچم و خودم را گم کنم در درس، در کار، در زندگی و هی به خودم القا کنم که این ها مهم هستند، فقط القا کنم، شاید باورم شود، شاید... دلم ،مثل بچه ای که بهش وعده ی بستنی چوبی داده باشند،همین طوربالا و پایین می پرد. دقیقا همانقدر ساده و دقیقا همانقدر سطحی. شاید کمال همنشین درش اثر کرده. چند روزی است که هر وقت دختر سه ساله خواهرم را می بینم، خیلی به کارها و رفتارهای به ظاهر کودکانه و شاید از نظر خیلی ها نا معقولش، نگاه می کنم. هر بار هم به این نتیجه می رسم که در بسیاری از رفتارهایش برای ما بزرگ تر ها درس های بزرگی وجود دارد. مهمترین چیزی که ازش یاد گرفتم این است که کاملا در زمان حال زندگی می کند و هیچ وقت به خاطر غصه ی فرداهایی که نیامده اند لحظاتش را خراب نمی کند. یک رفتار عبرت آموز دیگر هم دارد، که مخصوصا دوای درد من است و آن این که: درست است که وقتی عصبانی بشود با داد و فریاد زمین و زمان را به هم می ریزد، اما لحظه ای بعد دیگر هیچ اثری از دلخوری وجود ندارد. هیچ ناراحتی و کینه ای را به دل نمی گیرد و خیلی بزرگوارانه تر از خیلی از ما بزرگ تر ها می بخشد و می گذرد. من فکر می کنم بدتر از بد اینه که وقتی داری یک کار بد انجام می دی، از روی نفهمی و نا آگاهی نباشه و خودت به عمق زشتی کاری که می کنی آگاه باشی... تعطیلات خیلی زود تمام شد. همه اش هم خودم دعا می کردم که زودتر تمام شود. این کارم هم دو دلیل عمده داشت: اول این که در تمام طول عمرم یادم نمی آید که از تعطیلات نوروز و تابستان خوشم آمده باشد.( تعطیلات آخر هفته یا وسط هفته که یک فرصت کوتاه برای تنفس و جبران کارهای عقب افتاده است حسابش فرق دارد.) در تمام طول تحصیل شروع تعطیلات برایم با یک حس رخوت همراه بود و پایان آن با یک حس نشاط برای آغاز دوباره فعالیت ها. دوم این که برای برگشتن خواهرم که به مسافرت رفته بود مجبور بودم دعا کنم که زودتر یازدهم بشود و البته یازدهم شد و دوازدهم و سیزدهم و من حتی نصف کارهایی را که فکر می کردم می توانم در این تعطیلات انجام دهم،انجام ندادم و می دانم که همه اش به خاطر تنبلی و بی برنامگی خودم بود و البته در این فضا، که صداقت گاه من است با خود، اصلا قصد توجیه ندارم. اما چیزی که امیدوارم می کند این است که امسال تعطیلات نوروز را خیلی بهتر از پارسال گذراندم. می توانم فعلا دلم را به همین خوش کنم تا از خودم ناامید نشوم چون به نظرم امید سرمایه ای است که به هیچ قیمتی نباید از دست داد.

